تاثیر - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 17:01
چقد آدم میتونه رو یکی تاثیر بزاره؟؟؟!!خیلی وقتا ک به خودم توجه میکنم و رفتارام میبینم عه مث فلانی شدم...بعضی وقتا این تغییر خوب بوده وگاهی وقتا بد بوده...و اگه متوجه میشدم سعی میکردم تغییرش بدم اگه دیر بفهمم که میشه یه پروژه آخه بهش عادت کردم و ترکش سخت تره امروز فهیم بهم گفت که قبل از اینکه با تو آ
شیدا - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 17:01
بعضی از دوستان خیلی کنجکاون....حتی از منم کنجکاوترن...ًکسایی که این وبلاگ و خوندن منو خیلی بیشتر از اطرافیام میشناسن.....همونطور که گفتم حتی دوستام هر کدوم از من یه چیزی میگن ک واقعا برا خودم جالبه نمیدونم چرا شاید واقعا شخصیت مبهمی داشته باشم و یا..... هیچ وقت لازم ندونستم که اطرافیام همه چیزو دربا
خوب بودن - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 12:04
هر کسی خودش تعیین میکنه که بقیه باهاش چ رفتاری داشته باشن یه همسایه ای داریم که پنج سال پیش اومدن تو کوچه ی ما و تویه یه زیرزمین کوچیک زندگی میکنن و مستأجر هستن...متأسفانه بچه دارنمیشن با درمان های زیادی ک انجام دادن، وضع مالی خوبی هم ندارن...خانوم(شهلا)خونه داره و آقا(هادی)رفتگر زحمت کش شهرداری هست
این منه جدیده - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 12:04
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
چرت وپرت - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 12:04
وقتی یکی میگه عاشقتم وخوشبختت میکنم و .....هرچندم حرفشو باور کنی بازم اگه دلت یه جای دیگه باشه نمیتونی خودتو راضی کنی ک این خوبه شاید ی روزی عاشقش شدم.....شاید هیچ وقت اون روز نرسه و این بار دیگه دردت فقط این نیست ک اونی ک دوسش داری رو نیس بلکه یه درد دیگه بهش اضافه میشه و اونم اینه ک باید به کسی ک
دوباره - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 12:04
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
زندگی - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 12:04
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
خدا - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 12:04
خدایا اگه این بلاهایی ک پشت سر هم سر من میاد امتحانه یه وقت استراحتی هم بهم بده.....خسته شدم....آخه باانصاف چرا من.....البته شایدم تاوان کارایی ک نکردمو دارم میدم....نمیدونم از صب تا حالا دارم فک میکنم کدوم گناه من اینقد بزرگ بوده ک اینقد بلا سرم میاد.....
یه کنجکاوی - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 12:04
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
قضاوت - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 12:04
من یه دخترم با اشتباهات ن چندان بزرگ....شاید انجام ندادن هر کدوم مسیر زندگیمو عوض میکرد ولی شدن تجربه....و منم یه آدم نه چندان با تجربه....خب وقتی خودمو با بقیه مقایسه میکنم واقعا اشتباهاتم بزرگ نبوده...حداقل اونقدر بزرگ نبوده که.....آره درسته پست های خصوصیم زیاد شده....اینقد بد قضاوت شدم...... اینک
نفس - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 1:37
برا اولین بار امشب سریال نفس رو دیدم....ساناز سعیدی درنقش ناهید خیلی شبیه دختر دائیم سمانه هست....منو سمانه هم سنیم....و حتی سه ماه من ازش بزرگ ترم....اون الان ازدواج کرده و یه پسر یه ساله داره ک دیشب تولدش بودولی من نرفتم....منو سمانه با اینکه خونمون نزدیک هم هس ولی زیاد باهم در ارتباط نبودیم و نیس
باشگاه هم اندیشان - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 1:37
گفتم که یه مدتی به وجود خدا و .....شک داشتم و خیلی دور شده بودم از خودم حتی براش دلایلی هم میاوردم و میگفتم سالها گذشت تا انسان بفهمد نباید ساخته ی دست خودش رو بپرسته و سالها هم میگذره تا بفهمه نباید ساخته ی ذهنش رو بپرسته....و تو یه دنیای خیالی خودم خیلی نا امید زندگی میکردم اگه کتابی میخوندم فقط د
امروز - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 1:37
امروز هر کاری کردم جز درس خوندن.....خونه تنهابودم....همه رفتن بیرون....نهار ک خوردم رفتم حموم....یکم رقصیدم.....زنگ زدم فهیم: بیا اینجا تنهام.....اونم ب بهونه ی کتابخونه اومد....کلی گپ زدیم....و بعدازظهر آرایش کردیم و رفتیم پارک ساحلی.....زیادشلوغ نبود..... اومدیم بازار یه چرخی زدیم اصلا حواسمون به
بیماری - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 3:05
از دیروز تا حالا اصلاحالم خوش نیست....اول فک کردم هیچیم نیس و خوب میشم ولی ساعت ۱۱و نیم شب فهمیدم ک ن ب این سادگیا هم نیست....همگی باهم رفتیم درمانگاه....خیلی شلوغ بود...نمیدونم برا مریضیم بود نمیدونم چرا برا اولین بار حالم از بعضی بیمارا بهم میخورد یا شایدم میترسیدم....و جالبش هم اینه ک دو دختر هم
خودکشی۲ - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 0:04
امروزو هم با یه خبر خودکشی شروع کردم...البته دیشب زمزمه های مامانم رو میشنیدم ک با آجیم و داداشم حرف میزدولی تو خواب بیداری.....بیدار ک شدم از مامانم پرسیدم چیشده جریان چیه...گفت پسر محمود که فک کنم اسمش شاهین باشه خودکشی کرده....چجوری...دار...این سومین خودکشی تو فامیله در سال۹۶....اولیش آرمان بود ک
آریا(محمد) - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 0:04
یه شماره ناشناس بهم پی ام داد...و گفت من فلانیم .....مگه شما بهمانی نیستین....گفتم ن...ولی خب وسط حرفاش یه سوتی داد(شاید عمدا این کارو کرد)فهمیدم آریاس.....تا ساعت۳-۴شب بهم پی ام دادیم به عنوان دوتاغریبه....از این گفت ک پنج سال پیش(نمیدونم چرایه سال بهش اضافه کرد)ازتنها کسی که دوستش داشت جدا شده او
عشق - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 0:04
نمیدونم ب چی میگن عشق....یه روانشناس میگفت عشق رو پیچیده نکنیم و همین ک از یکی خوشتون اومد یعنی عاشقشی اگه اینجوری باشه پس ینی من عاشق شدم......ولی بعضیا میگن وقتی عاشقی ک بدون عشقت نتونی زندگی کنی....اگه اینجوری باشه پس عاشق نشدم....اکثر دخترا خیلی زود دل میبندن با حرفایی ک خب...برا هر دختری لذت بخ
آریا ۱ - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 0:04
سوم دبیرستان بودم....یه روز بهاری،فروردین ماه بود!از مدرسه ک اومدم یه دوش گرفتم ورفتم سراغ درسام ک مامانم صدام کرد وگفت مریم(دوست صمیمی دبیرستانم)جلو در کارت داره،طبق معمول مریم بدون هماهنگی اومد دنبالم ک بریم قلمچی....منم درعرض۵دقیقه لباسامو پوشیدم و رفتیم....وارد سالن ک شدیم...یه پسری نشسته بود سف
ماه رمضان - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 0:04
یه خونواده بسیار مذهبی دارم و پدرم خیلی مذهبی بود هیچ وقت مجبورمون نمیکرد روزه بگیریم ولی تشویقمون میکرد....طوری ک از بچگی روزه میگرفتم....ما یه خونواده ی۷نفره بودیم ....وقتی که۷سالم بوداز اونجایی ک همه موقع سحر از خواب بیدار میشدن و و دوره یه سفره جمع میشدن و وقتی با صداشون بیدار میشدم و شور وشوقشو